ارزش انسان به افکار و باورهای اوست
خوش آمدید - امروز : سه شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۵
خانه » فرهنگ و هنر » نابرابری آموزشی در تاریخ ایران بوده و هست+عکس

اطلاعیه سایت

نابرابری آموزشی در تاریخ ایران بوده و هست+عکس

نابرابری آموزشی در تاریخ ایران بوده و هست+عکس


نابرابری آموزشی در تاریخ ایران بوده و هست


میلیون ها دانش آموز در مدارس شهری، روستایی و عشایری سراسر کشور تحصیل می کنند که از جهات گوناگون با یکدیگر تفاوت دارند. این تفاوت نه فقط بین مدارس دولتی و غیردولتی، بلکه در لایه های گوناگون دولتی نیز قابل مشاهده است؛ تفاوتی که حکایت از نابرابری های آموزشی دارد. این موضوع بهانه ای شد تا با دکتر اقبال قاسمی پویا، مدرس تاریخ و فلسفه آموزش و پرورش و عضو هیات علمی پژوهشکده تعلیم و تربیت درباره چگونگی و ریشه های نابرابری های آموزشی در ادوار مختلف تاریخ معاصر ایران به بحث بنشینیم.

ابتدا بفرمایید نابرابری آموزشی را چگونه تعریف می کنید و آن را دارای چه ابعاد و مولفه هایی می دانید؟

– با مطالعه توصیفی در وضعیت آموزشی هر جامعه می توانیم با در نظر گرفتن چند شاخص نشان دهیم نابرابری آموزشی چیست و دارای چه وضعیتی است. برای نمونه، به چند شاخص اشاره می کنم. اول میزان بهره مندی گروه ها و طبقات گوناگون از آموزش. اکنون گفته می شود نزدیک به ۱۰ میلیون نفر بی سواد داریم. این افراد نخستین گروه های محروم از عدالت آموزشی و یا قربانیان نابرابری آموزشی هستند.
 
کسانی هم که از آموزش برخوردارند، یکدست نیستند. برای نمونه، روستاییان، به ویژه بسیاری از دختران روستایی به دلایل اجتماعی و اقتصادی از آموزش سطح بالا و برابر یا آموزش هایی که شهری ها و به ویژه فرادستان شهری از آن برخوردارند، در کل محروم اند. فرودستان شهرنشین نیز در مقایسه با فرزندان قشرهای متوسط و بالا، چه از نظر کمی و چه کیفی، از آموزش کمتری بهره می برند.
 

دوم میزان امکانات و تجهیزات آموزشی که از این جهت نیز تفاوت بسیاری میان مدارس وجود دارد، به ویژه اگر تجهیزات هوشمندسازی و جز اینها را در نظر بگیریم، این تفاوت نه تنها میان مدارس دولتی و غیردولتی بلکه میان مدارس دولتی نیز وجود دارد.

سوم تفاوت قابل توجه در کیفیت آموزشی بین مدارس است؛ یعنی برخی از مدارس به ویژه مدارس روستایی در مقایسه با مدارس شهری، فضای آموزشی مناسب، معلم مجرب و امکانات خوب و مناسبی ندارند و اجرای برنامه ها نیز در آنها کیفیت پایین تری دارد. تفاوت بین این سه مقوله را در شهرها نیز بین مدارس فرادستان و فرودستان می توان مشاهده کرد. گاهی تعداد دانش آموز در یک کلاس به ۳۸ تا ۴۰ نفر هم می رسد در صورتی که در مدارس حتی دولتی بالای شهر حداکثر تعداد دانش آموزان ۳۰ نفر است.

علاوه بر این اغلب معلم های خوب، عمدتا در مدارس فرادستان خدمت می کنند. همچنین می توان به امکان ادامه تحصیل اشاره کرد. در میان فرودستان میزان کودکان ترک تحصیل کرده بسیار زیاد است. حتی آنهایی که می توانند به مدارج بالاتر هم برسند، لزوما از سهام مالی و مالکیت ثروت چندانی برخوردار نمی شوند. بدین ترتیب به آنان ظلم مضاعف می شود؛ چرا که آنها نه از سهام مالی نصیبی دارند و نه از آموزش خوب.

فرادست زادگان به هر طریقی بالاخره مدرک را می گیرند. آنها آموزش را به راحتی می خرند. آموزش در کشور ما کالای فرهنگی شده است. همان گونه که فرادست می تواند خانه خوب، ماشین خوب، ساعت خوب و خوراک خوب بخرد، آموزش و مدرک خوب را هم می خرد. به صورت تدریس خصوصی یا مدرسه غیردولتی و یا به هر حیله ای که شده مدرک را به دست می آورد. مجموعه این وضعیت را می توانیم نابرابری آموزشی بنامیم. البته اینها نمونه هایی از شاخص های نابرابری است.

با توجه به این که آموزش نوین محصول برنامه ریزی دولت ها بوده است، این نابرابری ها را ناشی از برنامه ریزی های دولتی می دانید و یا ریشه های دیگری دارد؟

– این نابرابری ها دو ریشه دارد، یکی از آنها برنامه ریزی های نادرست دولتی است ولی ریشه اصلی و بنیادین آن، نابرابری های اجتماعی – اقتصادی است که برنامه ریزی های دولتی نیز بر آن مبنا استوار می شود. از نظر من توسعه و پیشرفت آموزشی نتیجه اقدامات دولت هاست، اما اگر برنامه ریزی درستی هم داشته باشیم که البته در شرایط نابرابر امکانش کم است و ساختار اقتصادی – اجتماعی و نگاه سیاسی به گونه ای نباشد که برابری آموزشی را ترویج کند. ما همچنان با آموزش توسعه یافته ای مواجه نخواهیم بود.

از آغاز آموزش های نوین همین وضعیت حاکم بوده است. دارالفنون در سال ۱۳۶۸ ه.ق تاسیس شد. موسس و برنامه ریز ن دولت بود و اکثریت دانش آموزان آن اشراف زاده ها و وابستگان فرادستان بودند. آموزش عمومی نوین حدود ۳۵ سال بعد از آن در تبریز و توسط میرزا حسن رشدیه آغاز شد که در درجه اول افرادی در آن درس می خواندند که بتوانند دست کم لوازم ضروری را برای تحصیل فراهم آورند. در آغاز هم شمار این مدرسه ها اندک بود و همه محرومان شهری و روستایی به ویژه دختران از رفتن به این مدارس محروم بودند.

بعد از افزوده شدن بر شمار این مدرسه ها و دست به کار شدن خیرین، معدودی از فرودست زادگان نیز توانستند به این مدارس راه پیدا کنند؛ مانند مدرسه سادات در تهران که یحیی دولت آبادی آن را تاسیس کرد و گدایان سید را در آن جمع کرد و آموزش داد یا در برخی از روستاهای ارومیه و دیگر شهرها و روستاهای اطراف آن، برخی از مسیحیان به آموزش روستازادگان و محرومان شهری پرداختند.

غیر از اینها، مکتب خانه ها بودند که اقشار پایینی در آنها خواندن قرآن و اغلب در حد عم جزء و خواندن و نوشتن می آموختند. بعد کم کم در برخی از روستاهای برخی از ایالت ها بعضی از مالکان و نیک خواهان مدرسه هایی تاسیس کردند که فرزندان توده های مردم نیز توانستند به آنها راه یابند. اینها چندان گستره زیادی نداشت و در دوران قاجار اغلب مردم بی سواد بودند.

وقتی به دوره رضاشاه می آییم، به جهت رویکرد و اقدام های شبه مدرنیستی وی، هم شمار مدارس افزایش یافت و هم تقریبا تمام مدارس دولتی شدند. حتی تابلوها یا سردرهای مدارسی را که در دوره قاجار تاسیس شده بود به دستور وی تغییر دادند و بر آنها نام مدرسه نمره یک و دو و سه نهادند که در نگاه اول این تصور به وجود آمد که همه این مدارس در دوره رضاشاه تاسیس شده است.
 

از این جهت برخی از مدارس تعطیل شدند.  در این دوره هر چند همچنان فرادستان به راحتی می توانستند وارد مدرسه شوند ولی توده های محروم نسبت به دوره قاجار بیشتر توانستند وارد مدرسه شوند؛ به ویژه دختران بیشتری به مدرسه ها راه یافتند. تربیت معلم زن و مرد گسترش پیدا کرد و در میان اعزام شدگان به خارج از کشور گروه قابل توجهی نیز برای تحصیل در رشته های تعلم و تربیت جدید به فرنگ اعزام شدند. اینها نیز از میان فرزندان فرادستان برگزیده شدند و در مجموع بخش عظیمی از روستازادگان و فرودستان شهری همچنان از نعمت آموزش محروم ماندند.

آیا در این دوره مدارس خاص طبقات بالا هم داریم؟

– به آن معنا که مخصوص طبقات بالا باشد و فرودستان را به آن راهی نباشد، نه. فرزندان اقشار مختلف در کنار هم درس می خواندند ولی سرانجام کسانی می توانستند به مدارس وارد شوند که خانواده آنان از مال و منالی برخوردار بوده و می توانستند برای کتاب و دفتر و قلم و لباس و کفش و جز این ها هزینه کنند.
 
این را هم توجه کنید که مدارس ما اغلب در شهری آن هم در شهرهای بزرگ احداث شده بودند. با این که اکثریت جمعیت در روستاها زندگی می کردند. مدرسه روستایی به تعداد لازم نداشتیم. نتیجه این که اکثریت ایرانیان به آموزش دسترسی نداشتند و اگر بودند روستایی که علاقه مند به تحصیل فرزندان شان بودند، آنها را به شهرها می فرستادند که این کار مشکلات خودش را داشت.

در دوره محمدرضا شاه به ویژه از دهه چهل به بعد و پس از انقلاب سفید شاه و در دهه پنجاه که درآمد نفت هم افزایش یافت، با ساخته شدن مدارس جدید و تشکیل سپاه دانش دختر و پسر و نهضت سواد آموزی و آموزش بزرگسالان، دامنه آموزش به تمام شهرها و روستاهای سراسر کشور نفوذ کرد. من سال ۱۳۴۳ سپاه دانش دوره چهارم بودم. بچه هایی سر کلاس بودند که سه سال بود او ابتدایی را می گذراندند. هر معلمی آمده بود، آنها را از کلاس اول ثبت نام کرده بود.

روستایی که من در آن خدمت می کردم تا آن زمان مدرسه نداشت. من علاوه بر کارهای عمرانی و بهداشتی با استفاده از کمک های مردمی و آردی که آمریکایی ها داده بودند، مدرسه ای ساختم. این اقدام ها توانست نسبت به دوره های پیشین شمار بیشتری از فرزندان کشور را باسواد کند اما در تحصیل نهایی باز می بینیم که با تمام این اقدام ها نیمی از مردم کشور ما از نعمت سواد خواندن و نوشتن محروم بودند.

کیفیت آموزش و نگاه معلمان و دست اندرکاران نسبت به آموزش هم به گونه ای نبود که بتواند افرادی بالیده و کاوشگر و خردورز تربیت کند. اگر بودند کسانی که خلاقیت هایی داشتند که بودند و یا دوست داشتند به پژوهش و خردورزی بپردازند. وضعیت حاکم سیاسی و آموزشی به گونه ای نبود که به این افراد فرصت بالندگی داده شود. با این حال بودند معلمان و اندیشه گرانی که بدون توجه به محدودیت های موجود خطر کرده و اندیشه های نویی را مطرح می کردند و دانش آموزان و دانشجویان خردورز تربیت می کردند. در تحولات آموزشی و اجتماعی و فرهنگی نقش این افراد بسیار موثر بود اما نابرابری های آموزشی همچنان به قوت خود باقی بود.

آیا در این دوره توزیع آموزش در قالب توزیع قشربندی اجتماعی پیش می رود و مدارس خاص اقشار بالا تاسیس می شود؟

– بله. مدارسی مانند البرز، هدف، خوارزمی، مرجان و بعد مدارس مذهبی مانند علوی و نیکان به صورت خصوصی و هیات امنایی تاسیس شدند که فرزندان اقشار بالا و متوسط که از هوشمندی و معدل بالاتری برخوردار بودند، جذب آنها می شدند. در این دوره با رشد بسیار زیاد آموزش دولتی مواجهیم به گونه ای که رفته رفته اقشار اجتماعی پایین نیز توانستند از آموزش در سطوح گوناگون برخوردار شوند ولی چون ساختار اجتماعی دست نخورده باقی مانده بود و فقط شکل و صاحب سرمایه تغییر یافته بود امکان دسترسی اقشار برخوردار به مدارس خوب و آموزش های متوسطه بیشتر از فرودستان بود. ۵۰ درصد بی سوادی که در پایان حکومت رژیم شاه از نعمت سواد بی بهره بودند اغلب روستاییان و محرومان شهری بودند.

بعد از انقلاب ۵۷ با غلبه تفکر انقلابی در حکومت تازه تاسیس به بهانه از میان بردن نابرابری های آموزشی و یکسان سازی، مدارس غیردولتی دوره پهلوی منحل شدند به جز چند مدرسه مثل علوی و نیکان که رنگ دینی داشتند. مدارس مشهور غیردولتی دیگر آن جایگاه سابق و اثرگذاری خود را در جامعه از دست دادند، مانند مدرسه البرز که دیگر البرز سابق نشد. این کار در سایه روحیه انقلابی حاصل از حرکت های مردم بود که یکی از خواسته های شان از میان بردن آموزش طبقاتی بازمانده از رژیم شاه بود.

این روحیه، چون با تغییر در ساختار اجتماعی – اقتصادی همراه نشد و زیربنا همچنان دست نخورده ماند، با فروکش کردن آرام آرام روحیه انقلابی حاکم بر جامعه به ویژه پس از جنگ، برخی از دست اندرکاران تازه متوجه شدند تعطیل کردن مدارس غیردولتی اشتباه بوده است. من هم معتقدم اشتباه بود ولی من از این زاویه آن را اشتباه می دانم که ما نتوانسته بودیم توزیع ثروت را عادلانه کنیم تا توزیع آموزش عادلانه شود.

بعد از انقلاب ۵۷ توزیع ثروت دست نخورده باقی ماند و حتی در برخی دوره ها شکاف ها عمیق تر هم شد و در ۱۰ سال اخیر در اثر اقدام های سرخود و مطالعه نشده دولت ها و پشتیبانی بخش انحصار طلب و مخالف تغییر و تحول بنیادین در جامعه، این شکاف بیشتر و بیشتر شد که امروز مورد انتقاد شدید بسیاری از دولت مردان و برخی از جناح های حکومت است.

دود این وضعیت نابسامان در درجه نخست به چشم محرومان اجتماعی و اقتصادی رفت چرا که ثروتمندان افزون بر این که از این آشوب بازار، میلیاردها تومان ثروت باد آورده را به جیب زدند، برای فرزندان شان راه هایی را ایجاد کردند تا در صورت لزوم از آموزش موردت نیازشان برخوردار شوند؛ معلم خصوصی گرفتند، از مدرسه های غیردولتی پتیبانی کردند و فرزندان شان را به کشورهای دیگر و اکثرا کشورهای غربی کوچ دادند.

نکته دیگر که باید در مولد علل تاسیس مدارس غیردولتی گفت این است که بعد از جنگ ما با پدیده عجیب رشد بالای جمعیت مواجه شدیم. (در برخی استان ها تا ۶ درصد و میانگین حدود ۳.۳ درصد) وقتی به خود آمدیم دیدیم حدود ۱۸ میلیون دانش آموز روی دست مان است. مدارس سه و چهار شیفته داشتیم. مدارس کپری داشتیم.
 

 
از هر امکانی برای راه اندازی کلاس درس استفاده شد. بیش از ۶۰ درصد مدارس دو شیفته شد. شعار هم داده می شد که ایران را سراسر مدرسه می کنیم. این شعار خوبی بود ولی هنگامی به درستی پاسخ می داد که از یک سو امکانات اجرایی آن را فراهم کنیم و از سوی دیگر ایران را سراسر مرفه و بهره مند از مالکیت مالی کنیم و ثروت های کلان را تعدیل کنیم.

مشکل اساسی این جاست که ما در تمام این سال ها که آموزش عمومی دولتی را رواج دادیم، عامل ریشه ای و اصلی یعنی توزیع ثروت و مالکیت مالی را دست نخورده گذاشته ایم و با عوامل فرعی بازی کرده ایم. به هر صورت چون توزیع درآمد عادلانه نشد، اقشار پایین در مدارس سه شیفته و چهار شیفته ماندند و اقشار بالا خودشان راه هایی را برای آموزش بهتر پیدا کردند که شکل گیری مدارس غیرانتفاعی هر چند به بهانه های اصلاح وضعیت آموزش و پرورش و کیفیت بخشی به آن، یکی از این راه ها بود.

با این که اصل سی ام قانون اساسی آموزش را رایگان اعلام کرده است ولی بعد از جنگ رفته رفته مدارس غیرانتفاعی شکل گرفت تا به نیاز فرزندان برخی از اقشار متوسط و بالا پاسخ دهد.

– این مدارس، فارغ از دلایلی که برای شکل گیری اش گفته می شود و در آن زمان مطرح شد، زاده توزیع نابرابر ثروت و درآمد هستند. آقای روحانی رییس جمهور، گفته اند اگر رشد اقتصادی به وجود بیاید ما می توانیم آموزش خوبی ارائه دهیم. به نظر من اگر آن رشد هم ایجاد شود، تاثیری در برتری آموزشی نمی گذارد و همین فضای نابرابر ادامه خواهد داشت. الان رانت خواران و فسادکاران و هوشمندان وابسته به قدرت، ثروت ها را می برند و اگر رشد اقتصادی ما با تولید هم بالا رود، هر چند ثروت جامعه افزایش می یابد، ولی برای فرودستان چیز زیادی حاصل نخواهد شد و همچنان فرزندان اقشار بالایی از نعمات آموزشی بیشتر بهره مند می شوند چون سیاست تقسیم ثروت و درآمد عادلانه نداریم.

اگر دولت می خواهد برابری آموزشی ایجاد کند باید به سمت توزیع عادلانه ثروت و درآمد پیش رود. من سراغ ندارم کشوری را که در آن توزیع ثروت عادلانه نبوده و یا شرایط اجتماعی، اقتصادی و سیاسی دموکراتیک نبوده، ولی آموزش عادلانه داشته است. به دو نمونه از کشورها اشاره می کنم که با دو دید متفاوت ولی ساختار اجتماعی و اقتصادی به نسبت عادلانه که توانسته اند آموزش را به صورت عادلانه تری پیش ببرند. یکی کوبا که هر چند فاقد رونق اقتصادی و سرمایه های مالی بزرگ بر آمده از اقتصاد آزاد است ولی چون تفکر توزیع بالنسبه عادلانه داشته و تلاش کرده توزیع ثروت عادلانه شود، توانسته یکساله بی سوادی را ریشه کن کند و نابرابری آموزشی را به میزان زیادی کاهش دهد.

دوم سوئد است که هم ثروت به صورت دموکراتیک کنترل شده و هم دارای سیاست دموکراتیک و توزیع آن نسبتا عادلانه است و تمام اقشار اجتماعی می توانند تا مدارج بالای آموزش از آن برخوردار شوند. همچنان که از بهداشت عمومی مناسب نیز برخوردار هستند.

ما در توزیع ثروت از ابتدا با مشکل مواجه بوده ایم و با وجود مجموعه فرآیندها و سازوکارهای موجود در مناسبات اقتصادی و اجتماعی مانند رانت اطلاعاتی و رانت قدرت و فساد اداری، این توزیع همچنان ناعادلانه باقی مانده و شاید از وجوهی بیشتر هم شده است. کسی که توانسته این گونه به منابع اقتصادی برسد احتمالا می تواند این شکاف را همچنان حفظ کند و منابع ثروت را به سمت خود جذب کند. از سخنان شما چنین بر می آید که با وجود چنین شکاف و توزیع ناعادلانه ای در ثروت، امکان تحقق عدالت آموزشی بسیار سخت است و احتمالا با بن بستی در عدالت آموزشی مواجه هستیم.

– همین طور است ولی این دلیل نمی شود که اقدامات اصلاحی را کنار بگذاریم. پیش از پاسخ به این موضوع بگذارید یک نکته را عرض کنم. در ۱۲ خرداد ۹۲ گفتگویی از آقای روحانی در پایگاه خبری آفتاب منتشر شد که شامل دیدگاه های ایشان درباره آموزش و پرورش بود. ایشان گفتند «در حوزه آموزش چند مسئله اساسی وجود دارد و چون دامنگیر همه خانواده ها است … مسئله خیلی استراتژیک است و برای کشور خیلی مهم است.
 
ساده ترین مسئله این است که اصل سی ام قانون اساسی را که می گوید: «دولت موظف است وسایل آموزش رایگان را برای همه ملت تا پایان متوسطه فراهم سازد و وسایل تحصیلات عالی را تا سر حد خودکفایی کشور به طور رایگان گسترش دهد»، محقق نکرده ایم… امروز هم در مدارس دولتی از مردم شهریه می گیرند. حالا اسمش را چیزهای مختلف می گذارند. دوم عدالت در آموزش هم رعایت نشده است.
 
نمی شود یک عده ای به مدارس دولتی بروند که در سال گذشته دیدیم به خاطر آتش گرفتن بخاری های غیراستانداردش چه بلایی سر عزیزان مردم آمد و یک عده ای مدارسی بروند که شهریه هر سال تحصیلی آن بیش از ۲۰ میلیون تومان است و امکان خاص به دانش آموزان ارائه می شود. آموزش و پرورش، طبقاتی شده است و من واقعا می ترسم از روزی که بهترین دانشگاه ها مال فرزندان طبقاتی باشد که پول دارند تا آموزش خصوصی را بخرند.»

این حرف ها بسیار زیبا و منطقی است که پیش از انتخابات گفته شده است ولی چه اقدامی در این ۲ سال و اندی برای بهبود این وضعیت رخ داده است؟ تقریبا هیچ! امروز هم در مدارس دولتی از مردم شهریه می گیرند. مدارس غیردولتی هم شهریه های ۲۰ میلیونی می گیرند. هیچ تغییری در وضعیت طبقاتی مدارس رخ نداده است و پول حرف اصلی را می زند. وقتی می گوییم به بن بست اصلاحات در آموزش رسیده ایم، مقصود همین است. تغییر این وضعیت بسیار سخت شده است.
 

متاسفانه نگاه ما به آموزش سوداگرانه شده است. مدرسه و دانشگاه را مرکز درآمد قرار داده ایم. از این همه دانشگاه چندتا دولتی است؟ تا توانسته ایم دانشگاه غیردولتی راه اندازی کرده ایم. وقتی چنین فضایی ایجاد می شود، فروش پایان نامه و مقاله علمی روبروی دانشگاه تهران طبیعی جلوه می کند. ایجاد مدارس غیرانتفاعی نیز طبیعی این جامعه است. اصلا وصله ناجور و نامشروع نیستند. برای این که ساختار، طلب می کند برخی می خواهند ساختار تغییر نکند ولی این نحوه آموزش هم نباشد، چنین چیزی شدنی نیست.

برخی منتقدان هم می گویند با این قبیل مدارس، آموزش طبقاتی می شود. در پاسخ باید گفت آموزش و پرورش طبقاتی بوده و اکنون هم هست. بازی با کلمات که دردی را چاره نمی کند. مدرسه طبقاتی، محصول جامعه طبقاتی است. مدرسه غیرانتفاعی زاده ساختار اجتماعی – اقتصادی ویژه ای است که ما داریم. این ساختار عامل و سبب این نابرابری آموزشی است نه مدارس غیردولتی. مدارس دولتی این وضع را بازتولید می کنند.

آقای روحانی در ادامه آن بحث و به درستی کیفیت آموزش و وضعیت معلم را نقد کرده و گفتند از معلم تصور آرمانی نداشته باشیم و باید به وضع رفاهی معلم رسیدگی کرد، ایشان آموزش را ناکارآمد معرفی کرده و به کمبود مصرف کالای فرهنگی اشاره داشتند. سخنان شان درست هم هست اما پرسش این است برای از بین بردن این موارد و اصلاح امور، دولت و آموزش و پرورش چه اقداماتی انجام داده است؟

گویا برنامه مشخصی برای این منظور وجود ندارد؟

– مقصودم از اقدام، برنامه هم هست. برای تغییر برنامه ها باید دید و نگاه دست اندرکاران تغییر یابد. لازم است مردم بیش از پیش در جریان آموزش و پرورش کشور قرار گیرند و از چند و چون آن آگاه شوند. این کار ایجاب می کند مدیران ارشد همواره در صحنه باشند و مردم آنان را ببینند و با نظرات شان آشنا شوند. رسانه ها نیز پیوسته باید مسئله آموزش را جزو مطالب اولویت دار خود قرار دهند. جالب است که در حال حاضر مدیران آموزش و پرورش را به ندرت می توان در رسانه ها دید.
 
ما بیش از آموزش و پرورش، نیروی انتظامی را در رسانه می بینیم. ترافیک می شود، نیروی انتظامی می آید. نوروز می شود، نیروی انتظامی می آید، ماه رمضان و ماه محرم می شود، نیروی انتظامی می آید، فساد می شود و اتفاق ناگواری می افتد، نیروی انتظامی می آید ولی ما نمی بینیم در موقع لزوم مدیران آموزش و پرورش بیایند و با مردم حرف بزنند و درد دل کنند و برنامه هایشان را توضیح دهند و مردم را به مشارکت در امور آموزش و پرورش دعوت کنند و شرایط تحقق آن را فراهم آورند. به رغم این کاستی ها و سستی ها انتظار مشارکت هم دارند. حداقل این است که برای جلب مشارکت مردم باید با آنان گفتگو کنند.

در حال حاضر در رسانه ملی، آموزش و پرورش جایی ندارد ولی تا دل تان بخواهد تبلیغات وجود دارد. مسئله این است که تبلیغات تلویزیون و در و دیوار شهر و زمین و زمان، همه را به پولدار شدن دعوت می کند. اگر پولدار شوی این خانه و ماشین و وسیله را می خری. در چنین شرایطی شما می گویید چرا بچه ها کتاب نمی خوانند؟ خب برای چی کتاب بخوانند؟ باید به فکر پول در آوردن باشند. کتاب خواندن که آدم را پولدار نمی کند. معلمان هم خیلی دغدغه بهسازی آموزش و پرورش ندارند. آنان فعلا سخت درگیر تلاش برای معاش هستند. هنوز با اندیشه ورزی برای بهسازی آموزش و پرورش فرسنگ ها فاصله داریم.

عرضم این است که اگر برنامه توسعه ای مناسب و اندیشیده شده ای برای کاهش نابرابری آموزشی داشته باشیم و آن را به درستی اجرا کنیم، می توانیم تا حدودی از این آلام مردم کم کنیم و در جهت توسعه عادلانه آموزشی گام برداریم. هر چند اصلاح آموزشی راه اصلی نیست اما تا رسیدن به آن توزیع عادلانه، اصلاحات آموزشی باید به طور مداوم پیش رود، منتها در حال حاضر از اصلاحات سازنده نیز خبری نیست.

مهم ترین گام ها برای تحول در نظام آموزشی چیست تا بتوانیم بگوییم تا حدود قابل قبولی عدالت آموزشی رعایت شده است؟

– از نظر آموزشی من معتقدم تا معلم متحول نشود، آموزش و پرورش متحول نمی شود. فضا و تجهیزات و برنامه لازم است ولی بیش از آن، توجه به معلم اولویت نخست را دارد. خوشبختانه آقای روحانی نیز در تبلیغات انتخاباتی خود به این نکته اشاره کرده و گفته اند: «ما کشورهایی داشته و داریم که از تجهیزات هوشمندسازی و کامپیوتر برخوردار نیستند ولی معلمان برجسته داشته اند و از این رو، آموزش و پرورش برجسته دارند.»

من هم چنین نظری دارم و پیش از ایشان همیشه گفته ام توجه به معلم، توجه به جیب معلم نیست، هر چند که مهم است بلکه توجه به تربیت معلم است. چه کسی را به عنوان معلم انتخاب می کنیم؟ باید ببینیم آنها سر کدام سفره بزرگ شده اند؟ چه امتحانی از آنها باید به عمل آوریم؟ باید بررسی کنیم آنان چه شخصیتی دارند؟ چقدر دانش به روز دارند؟ تا چه اندازه از نظر روحی آرامش و از نظر جسمی سلامتی دارند؟ چقدر علاقه دارند؟ آیا از فشار بیکاری و نیاز مالی معلم نشده اند؟
 

ما در این سال ها متاسفانه معلم کوپن فروش و راننده آزانس و مسافرکش و خیار فروش داشته ایم. چنین آدمی دیگر نمی تواند معلم باشد. از درون فرو ریخته است. در گذشته معلم برای خودش منزلت داشت و برای خودش احترام قائل بود. شوربختانه این وضعیت اگر نگوییم کاملا بلکه در بسیاری موارد تخریب شده است.

بعد از معلم، گام دوم تغییر نگاه و رویکرد نسبت به آموزش و پرورش و تلاش برای جلب روشنفکران و اندیشمندان برای نقد اندیشه هاست. شاید این موضوع است که نگاه به تربیت معلم را رقم می زند. باید در آموزش و پرورش به روی خردمندان و اندیشه ورزان باز باشد تا آنان به موضوع تعلیم و تربیت بیندیشند.
 
اگر تفکر نسبت به این موضوع شکل بگیرد، به دنبال آن برنامه درسی مناسب (کتاب و روش ها و فضا)، ارزشیابی مناسب، مشارکت درست مردمی شکل می گیرد. مشارکت، فقط پول دادن مردم نیست. مشارکت غیر از جنبه های اقتصادی، جنبه های اجتماعی و سیاسی، فرهنگی هم دارد که باید لحاظ شود. مشارکت هنگامی شکل می گیرد که مدیران آموزش و پرورش پیوسته مردم را به حضور و کار در مدرسه دعوت کنند. مدرسه باید جایگاه خانواده ها باشد.

متاسفانه تا کلاس ها تمام می شود، معلوم جلوتر از شاگرد از مدرسه خارج می شود و خیلی زود در مدرسه را می بندیم و می رویم پی کارمان. مدرسه باید باز باشد تا خانواده هم به آن راه یابد. اصلا بسیاری از برنامه های محله را می توان در مدرسه اجرا کرد. حتی مهمانی ها و مجالس عروسی را هم می توان در مدرسه برگزار کرد. چه اشکالی دارد؟ ما در مدرسه را به روی مردم بسته ایم.

نکته پایانی این که ما هنوز متفکر تربیتی نداریم. ما نمی دانیم کدام فلسفه آموزش و پرورش برای جامعه ما مناسب است. فلسفه تعلیم و تربیت این مملکت هنوز مشخص و تدوین نشده است. سند تحول آموزش و پرورش هم ابتر مانده است. مطالبی نوشته شده که بسیاری از معلمان و مدیران مدارس از آن سر در نمی آورند. تفکر باید از درون جامعه بجوشد نه این که برویم مطالب یک دانشمندی را برداریم و بیاوریم و بگوییم این باید فلسفه تربیتی ما باشد.

فلسفه از اندیشیدن در هر زمان حاصل می شود، نه از انتقال یا تقلید کورکورانه.م جامعه باید پرسشگر باشد تا بتواند این گام ها را بردارد. فقدان این تفکر تربیتی، بر نظام آموزشی ما سایه افکنده و در کنار ساختار ناعادلانه اجتماعی و اقتصادی، هر نوع اقدام اصلاحی را یا عقیم می کند یا ناکارآمد. اصلاح نابرابری های آموزشی هم افزون بر توجه به عدالت اجتماعی اقتصادی مستلزم اندیشیدن و نقد و عمل است نه شعار و وعده و وعید دادن.

اخبار فرهنگی جدید را با ofoghfun.com دنبال کنید
از بقیه مطالب دیدن فرمایید

اشتراک گذاری مطلب

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز